دیر زمانی است که دیگر فرصت نوشتن ندارم و حالی برای ابراز حرفهایم.
میدانی چرا؟ چون کسی را مشتاق نوشته هایم نمیبینیم. کسی که روزها و لحظه ها را برای شنیدن صدایش ، برای یک خبر خوش از او ، سر میکنم.
دیر زمانی است که از من نخواستی در یادگاریت چیزی بنویسم که بخوای با شوق صدایم بزنی واز من نوشته هایم را بخواهی.
چقدر ..........
حرفها است که در اندیشه ام می آیند اما من که حوصله نوشتن آن را ندارم . دیگه هیچ رمقی ندارم.
چقدر دیشب برایم آن حرفهای تو ، حرفهای آخر تو برایم زهرآلود بودند.باید سعی کنم اسم قشنگت را با اینکه آروزیم میباشد همیشه صدایت کنم ، بر زبان نیاورم
کاش من نمیتوانستم در این مورد هم مقابله به مثل کنم تا بدانی که چقدر شنیدن اون کلمات به هنگام صدا زدن اسمت برایم زجر کش است
خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخدایا راحتم کن یا منو به او وصل کن
الهی امین یا رب

